خرید بک لینک
ما دخترها یکجورِ عجیبى دچار فوبیاى چاقى هستیم.حتى آنهایى که سایز لباسشان S است و به قولِ برادرم دارند از وسط تا مى شوند هم نگران این هستند که خداى نکرده،زبانم لال،سایزشان تغییر کند و M بپوشند!ترجیح میدهیم لاغر باشیم و از روى لباسمان بتوانند دنده هایمان را بشمارند تا اینکه یک گرم اضافه وزن داشته باشیم.اما مردها خیلى متفاوت اند!آنها نه تنها اصلا برایشان مهم نیست چندکیلو اضافه وزن دارند،بلکه شکمِ برآمده ى قناصشان را مایه ى اعتبار مى دانند!جالب است بدانید همین آقایون در برابر اضافه وزن همسرشان چنین عقیده اى ندارند و بیشتر از اینکه به فکرِ چاره اى براى ا

برچسب: نویسنده: نرگس رضوانی تاريخ: يکشنبه 25 مهر 1395 ساعت: 11:59

و .... غروبِ سردی از روزهای خدا، بی شک، آنقدر دخترانه هایم را قد کشیده ام که حجم اتاقم، قواره ی تنهائی های صبورم نیست! و قاب های خالی ِ من،آغشته به روزهای دور رد می شوند از شانه ی دیوار! من،تمام کودکی ام را در چمدان کوچکم جا میدهم و در حوالی یک حسرتِ خیس، چشم می چرخانم چاردیواری معصومم را خیره می مانم به تختی که جز من در آغوش هیچ کس نخوابیده! و غرق می شوم در سکوت سکرآور و امنَشْ تنها صدای لکنت گرفته ی ساعت دریغ میکند از من لحظه های آخر را! "مدادرنگى"

برچسب: نویسنده: نرگس رضوانی تاريخ: شنبه 24 مهر 1395 ساعت: 11:35

این روزها عجیب در خودم هستم و کمتر در هواى محیط حل مى شوم.

تعبیر هرکس،بسته به نوع ارتباطش با من و نگاهش،متفاوت است!

عجیب ترین دیدگاه را نزدیک ترین آدم هاى زندگى ام دارند!

من چه مرگم شده؟

برچسب: نویسنده: نرگس رضوانی تاريخ: چهارشنبه 21 مهر 1395 ساعت: 19:53

از آدم هایى که واحد اندازه گیریشان،ظرفیت محدود ذهنشان است بیزارم! منطق در قاموسشان همان کله ى خودشان است و به خودشان اجازه میدهند حتى در زمینه هایى که هیچ تخصصى ندارند،دیگران را قضاوت کنند! انقدر منفعل بودن و هرگز درک نکردنِ محیطى بزرگ تر یا کوچک تر از آنچه در آن رشد یافته اند،غیر قابل تحمل است به نظرم. اصلا لازم نیست آدم ها در موقعیت هاى مشخص،همان رفتارى را انجام بدهند که ما انتظار داریم.ممکن است غافلگیر شویم اما حق نداریم قضاوت ناروایى از رفتارشان داشته باشیم. تابوهاى قانونى و محض جامعه در این بحث نمى گنجد و قاعدتا قضاوت افراد،نوسان کم ترى دارد. خو

برچسب: رازها و نیازها,رازهای, ای,رازهای موفقیت,رازهای زیبایی,رازهای شعبده باز,رازهای ثروتمند شدن,رازهای بازی gta v,رازهای سرزمین من pdf,رازهایی درباره مردان,رازهای اهرام مصر, نویسنده: نرگس رضوانی تاريخ: يکشنبه 18 مهر 1395 ساعت: 18:57

این روزها کمى کمتر از قبل دور و برِ بابا پیدایم مى شود و علتش برمیگردد به خجالت هاى دخترانه که در من بصورتِ گم و گور شدن و قایم شدن زیر پتو و بیرون نیامدن از اتاق حلول مى کند!

ببینید ماهِ تمامِ من برایم چه نوشته!

میدانم از توى کدام کانال بَرَش داشته،خودم هم عضوش هستم:)))))


برچسب: پدرانه مادرانه صادقانه,نصیحت پدرانه,جملات پدرانه,متن پدرانه,اشعار پدرانه,شعر پدرانه,حرفهای پدرانه,عشق پدرانه,عکسهای پدرانه,اس پدرانه, نویسنده: نرگس رضوانی تاريخ: سه شنبه 13 مهر 1395 ساعت: 19:06

در اینکه ما دخترها از انتخاب شدن لذت میبریم و مایه ى مباهاتمان است،شکى نیست!(البته ارتباط مستقیمى با شخص انتخاب کننده دارد)اما گاهى دلمان مى خواهد به حال خودمان رهایمان کنند و روزنه اى را باز بگذارند براى اینکه جسارت انتخاب پیدا کنیم.این روزها به شدت درگیر این مساله هستم که آیا سزاوار است یک گوشه بنشینیم و تنها به کسانى فکر کنیم که انتخابمان کرده اند؟یعنى دایره ى اختیاراتمان به گزینه هاى انتخاب کننده محدود باشد؟! حتما خیلى هایتان فیلم دختر ایرونى با بازى هدیه تهرانى و امین حیائى را دیده اید!خیلى وقت ها دلم میخواست به همان سادگى باشد و دخترها هم جسار

برچسب: نویسنده: نرگس رضوانی تاريخ: سه شنبه 13 مهر 1395 ساعت: 11:08

دیدم سزاوار نیست دوستانى را که بارها نگران و غمگینشان کرده ام را توى خوشحالى ام سهیم نکنم.آمدم بگویم اوضاع خیلى بهتر است.دوشنبه ى هفته ى گذشته چهارتایى عازم تهران شدیم.من و سعید و بابا و مامان. من و سعید به شدت دلواپس بودیم و مامان و بابا توى حال و هواى خودشان پسته میخوردند و خاطره تعریف مى کردند و گاهى هم به ما میوه تعارف مى کردند.مثل دفعه ى قبل من مسئول نقشه خوانى بودم و مثل دفعه ى قبل،تازه وقتى از دوراهى ها عبور مى کردیم یادم مى آمد که باید میپیچیدیم و این شد که یک ساعتى دور خودمان چرخیدیم تا به مطب دکتر رسیدیم.سعید طاقت نداشت پیاده شود و میدانست اگر چ

برچسب: خبرهاي خوب, نویسنده: نرگس رضوانی تاريخ: دوشنبه 12 مهر 1395 ساعت: 16:03

وقتى بزرگ ترین کابوسِ زندگیتان در هیبتِ یک واقعیتِ تلخ ظهور میکند،از درون خالى مى شوید! ابتدا گیج و منگ به یک نقطه زل میزنید و هیچ دردى حس نمیکنید.اما کم کم قدرتِ درکتان فعال مى شود و زهرِ گزنده ى واقعیت را به تک تک سلول هایتان تزریق مى کند.زانوهایتان مى لرزد!دست هایتان مى لرزد!پلک هایتان مى لرزد!آرام آرام چشم هایتان خیس مى شود و اشک،شیارِ گونه تان را دنبال مى کند و از گردنتان سُر میخورد و یک جایى نزدیک قلبتان را میسوزاند! مثل دیوانه ها نعره میکشید و به خود میپیچید و به زمین و زمان کفر میگویید و دیگر خدا را نمیخواهید! خدا را براى همه ى وقت هایى که صدایتان

برچسب: اندوه بزرگي است زماني كه نباشي,دانلود اهنگ اندوه بزرگي است زماني كه نباشي,اهنگ اندوه بزرگي است زماني كه نباشي, نویسنده: نرگس رضوانی تاريخ: پنجشنبه 8 مهر 1395 ساعت: 0:34

دستــــــ ِ تو را یکـــــ روز در پائیــــــز میگیرم شانه به شانه با تو روی برگــــ ها...گیرم _ اصلا هزاران جفتــــــ چشـــم آشنا ما را ... بگذار دنیــــا هم بداند بــــی تـــــو میمیــرم چون دوستـتـــــــ دارم همیـن یکـبار را بگذار احساس باشــد حاصـــل زیبـــای تدبیـــــرم مـــن پا به پای خستـگی های تـــو می آیم من عاشــق این عاشقی های نفس گیــرم پائـــــــــیز؛در تو عشق می روید،بـــهار ِ من! پائـــــــــیز؛مهرتـــــــ را نگیر از فصل تقدیرم!!! مدادرنگى

برچسب: پائیز مبارک, نویسنده: نرگس رضوانی تاريخ: پنجشنبه 8 مهر 1395 ساعت: 0:34

دیروز حالم خوب بود!(امروز بهههترم):)))) و براى حالِ خوبم دست به کارهاى خوب زدم.کارهایى که حالم را بهتر کند! رفتم دهات پدرى و بیلچه را برداشتم و افتادم به جان گلها و گلدان ها انننننقدر خوب بود و خوش گذشت و خوش گذشت و خوب بود و ....که اصلا نفهمیدم کى شب شد! گیاهان،حالِ مرا خوب مى کنند! حیوانات را زیاد دوست ندارم،یا اگر دارم،عاشقشان نیستم!اما،عااااااااشق گیاهانم!عاااااشق گل ها،درخت ها! با دست هاى گِلى موهایم را پشت گوشم بند مى کردم و دوباره مى آمد توى صورتم و بینى ام را مى خاراند! صورتم را هم خاراندم!لباس هایم گِلى شد و ذوق کردم.صورتم خیسى گِل را چشید و ذوق کردم!

برچسب: نویسنده: نرگس رضوانی تاريخ: پنجشنبه 8 مهر 1395 ساعت: 0:34

دیروز صبح زود براى انجام یک کار بانکى از خانه بیرون زدم.خیابان پُر بود از تاکسى ها و وَن هایى که توى هم مى لولیدند.دختر بچه هاى دبستانى،سرخآبى و یاسى و لیمویى و ...،مثل جوجه هاى رنگى رنگى،توى سرویس هاى مدارس ورجه وورجه مى کردند و گاهى که دقت مى کردى،انگار یکى از آنها مانده بود زیر دست و پاى بقیه و داشت لِه مى شد!از بین تمامِ رنگ هاى خیابان،چشمم به یک کوله پشتى صورتى افتاد که در ارتفاع نسبتا بلندى خودنمایى مى کرد!یک لبخندِ غلیظ پاشید توى صورتم و ترمز کردم و با لذت به عبورِ این صحنه ى بِکر زُل زدم و برایشان دست تکان دادم.یک باباى خوب که دست هاى کوچک دخترش را

برچسب: نویسنده: نرگس رضوانی تاريخ: پنجشنبه 8 مهر 1395 ساعت: 0:34

صفحه بندی